العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )

84

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )

از قفا ببرد ولى سنان نپذيرفت و گفت : به خدا قسم من اين جنايت را نميكنم ، زيرا جدش حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله خصم من خواهد بود . شمر ملعون در غضب شد و پس از اينكه روى سينهء امام حسين نشست و محاسن شريف آن حضرت را گرفت تصميم گرفت آن حضرت را شهيد نمايد . امام عليه السلام پس از اينكه خنديد بشمر فرمود : مرا ميكشى و نميدانى چه كسى هستم ؟ شمر گفت : من تو را كاملا ميشناسم . مادر تو فاطمهء زهراء ، پدرت على مرتضى جد تو محمّد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و دشمن تو على اعلى است ولى من با اين اوصاف تو را ميكشم و هيچ باكى ندارم . سپس آن جنايت كار تعداد دوازده ضربت به آن حضرت زد و سر مباركش را جدا كرد ! ابن شهر آشوب مينگارد : هنگامى كه امام حسين افتاده بود اسبش از آن بزرگوار حمايت ميكرد و بر سوارها حمله مينمود و آنان را از بالاى زمين به زير مىانداخت و ميكشت تا اينكه تعداد چهل نفر مرد را بدين كيفيت كشت . سپس خود را به خون امام حسين رنگين كرد و متوجه خيمه‌ها شد . آن حيوان در حالى آمد كه شيهه ميكرد و دست خود را به زمين ميكوبيد . سيد بن طاوس مينويسد : هنگامى كه امام حسين شهيد شد گرد و غبار شديد و تاريكى بجانب آسمان بلند شد كه با باد قرمزى همراه بود . آن گرد و غبار بقدرى شديد بود كه چشم و اثرى در آن ديده نميشد ! حتى آن گروه گمان كردند كه عذاب بر آنان نازل شده است ! لذا ساعتى مكث نمودند تا هوا روشن شد . هلال بن نافع ميگويد : من با اصحاب ابن سعد ايستاده بودم كه ناگاه شنيدم شخصى فرياد زد و گفت : ايها الامير ! اين شمر است كه حسين را كشته است . راوى ميگويد : من در ميان دو لشكر ايستاده بودم و امام حسين را ميديدم كه در حال جان دادن بود . به خدا قسم هرگز قتيلى را نديدم كه آغشته به خون خود باشد